داستانی از یک زندگی
قصه ازاینجاشروع شد هوابهاری وموقع امتحانات بود.دریک عصرپلید این
ماجراشروع شد:
دل ارام گوشی رابرداشت شماره بگیرداشتباهی شماره یک نفرراگرفت.وای
خدای من اشتباه گرفتم"طرف مقابل سریع زنگ زد.الوخانم شماتماس
گرفتید.بله مثل اینکه اشتباه گرفتم.عذرمیخوام.ایرادی نداره.خداحافظ
چندروزی گذشت تااینکه باز همان شماره تماس گرفت:دل ارام ردتماس زد
ولی بازتماس می گرفت تااینکه جواب داد:بفرماییدآقاکاری داشتید:خانوم
میتونم باهاتون دوست شم یه خورده تفره رفت ولی قبول کرد وباهم
اشناشدند خانوم میتونم اسمتونو بدونم:من سحرهستم.اسم من هم
سعید.آقاسعیدکارساختمانی انجام میداد وسحرخانم دانش اموزبود تایه
مدتی تلفنی باهم صحبت میکردندواس ام اس میدادند
تااینکه سحرخانم گفت اسم من دل ارام اقاسعیدگفت اسم من هم محمد
مکان زندگی دل ارام و محمد دو شهر دور از هم بود و این دویه جورایی
همدیگر رو دوست داشتن
از اشنایی ها گذشت تا اینکه یه روز اقامحمدگفت:من دروغ گفتم زن دارم.
دل ارام چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟طفلک سرجایش خشکش بردوچشم هایش
پراشک شده بود انگار زندگی روسرش خراب شده بود.محمدچی
گفتی؟؟؟؟؟؟؟اره من زن دارم
بعدازچندثانیه ازمحمدمتنفرشدگفت:اخه اگه توزن داری چراداری بامن صحبت
میکنی؟؟محمدگفت:تواززندگی من خبرنداری/درست من زن دارم ولی یه
جاهایی کمبودهایی دارم.گفت مثلا جه کمبودهایی داری/میدونی توالان
داری به زنت خیانت میکنی اون الان گناه داره.دل ارام پیش خودش
فکرمیکردکه شاید بتونه به زندگی محمدوزنش کمک کنه ولی نمی دونست
که خودش توی مرداب غرق میشه.
دل ارام ازخودش متنفربود چون خودش هم دختر بودمیدونست که خیانت
خیلی بده ولی افسوس که به محمد دل بسته بود.روزهای بعددل ارام از
محمددرموردمشکلش باخانمش پرسید:محمددرجواب گفت:خانمم خیلی
خوبه خیتی هم دوستش ذارم و عاشقشم اون هم عاشق منه و زندگی
خوبی داریم دل ارام تعجب کردوگفت:خوب اگه دوستش داری وعاشقش
هستی چرادیگه با من حرف میزنی؟؟؟؟محمدگفت:تو/توچیزهایی میبینم
که خانمم نداره.توصداقت مهربونی .........وازهمه مهم ترمنو درک
میکنی.ولی خانمم اینطوری نیست/گفت مگه خانمت چه کارمیکنه که
اینقدرازش ناراحتی؟؟؟؟محمدگفت:بعضی وقتا من احتیاج به پول دارم از
پدرم میگیرم ولی وقتی اونا به پول احتیاج دارن خانمم ناراحت میشه بدش
میادنمیزاره .دل ارام گفت:کارخوبی میکنی به خانوادت اهمیت میدی اوناحق
پدرومادری رو تودارن.ودر صورتی که خودت به اون پول احتیاج نداشته باشی
ایرادی نداره به اونهاکمک کنی.محمدگفت خداروشکرزندگی من کم و
کسری نداره خداروشکر همه چیز دارم.دت ارام گفت خدا اجرت بده
کارخوبی میکنی دل خانوادتو شاد میکنی خوب خانمتوتوجیح کن.محمدگفت
این فقط نیست خانمم منوجلوی دیگران خوردمیکنه بامن بحث میکنه توروم
وای میسته . دل ارام گفت شایدحق بااون باشه/محمدناراحت شدگفت
حتی اگه حق با اون باشه بایداحترام منو بگیره
دت ارام گفت خوب به خانمت بگو ازچه چیزایی
چه حرکاتی ناراحت میشی.محمدگفت تا حالا هزار باربهش گفتم بهمم قول
میده ولی فرداش میزنه زیرقولش.
این رابطه ادامه داشت ومحمد دل ارام باهم صحبت میکردند وبیشترموضوع
بحثشون در موردخانم محمدبود.
دل ارام گه فکرمیکردقهرمان قصه است وکمک به این دونفرمیکنه ولی نمی
دونست که پشت پرده چه چیزهایی مخفی شده.
یک شب تابستانی بودکه محمدگفت خواهرم می خوادباهات صحبت کنه
دل ارام که پاک دست پاچه شده شده بود /باخواهرمحمدصحبت کرد
ودرموردچیزهای خصوصی :سن.تحصیل.علاقه و..
ازهم پرسیدن ودل ارام به خواهرمحمدگفت شمابه شهرمانمی
یاید؟؟خواهرش گفت شایداومدیم بعدخداحافظی کردند.
بازصبح شدوهمون رابطه ی همیشگی/سلام واحوال پرسی و احوال گرفتن
از زن محمد.
تا اینکه چند روزی بود که دل ارام به این موضوع فکرمی کرد که عشق من و
محمدبه جایی نمی رسه ومحمد زن داره بعدپیش خودش می گفت که
شایدمحمد داره منوامتحان میکنه که میگه زن دارم یه جورایی خودش را
قانع میکرد که کارش اشتباه نیست ولی باز فکرجدایی ازمحمد یک لحظه
ازذهنش پاک نمیشد و همش توخودش بود/تا اینکه محمد در روستایی کارد
میکرد که در اونجا زیارتگاهی داشت .
دل ارام به محمد گفت : کاش محمد بری زیارتگاه واسم دعا کنی.چون
خیلی دلم گرفته .شب بود که محمد به زیارتگاه رفت هردویشان دور از هم
دعامیکردندوگریه و شب را باگریه پشت سرگذاشتند.
چند شب به همین طور کار دل ارام فقط گریه بود/ چون از یه طرف به
محمد علاقه داشت و از طرف دیگرداشت به خانم محمد خیانت میکرد و
عذاب وجدان داشت .
چند روز بعد:
محمد از اون روستا به خونه خودش برگشت و گویا با خانمش بگو مگو
میکنن و دعواشون میشه و بیین حرفاش میگه من میخوام زن بگیرم از یه
شهر دیگه خانم محمد عصبی میشه و میزنه زیر گریه و چند روزی خانمش
به محمد پیله میکنه تا اینکه قضیه دل ارام رو بهش میگه و شماره دل ارام
رو میده به خانمش و میگه خودتون این ماجرارو حل کنید.
یه شب دل ارام و خونوادش پارک میرند که محمد این خبر رو که شمارتو
دادم به خانمم......دل ارام نبضش یک در میون میزد و حول کرده بودو می
گفت خدایا بد بخت شدم.......
شب را با هر بدبختی به روز رسوند خانم محمد به دل ارام زنگ زد و باگریه
به دل ارام
می گفت :اخه چرا منو بدبخت کردی تو من شوهرمو دوست دارم عاشقش
هستم دست از سر زندگی ما بردار دل ارام هرچه سعی کرد که بگه من
می خام کمکتون کنم ولی اجازه نداد که دل ارام صحبت کنه بعد خانم
محمد گفت:من با محمد دعوام شده و الان دارم میرم خونه پدرم و من از
میدیدم که دور محمد دخترزیاده ولی توجهی به این موضوع نکردم/
دل ارام که بغض گلوشو گرفته بود بریده بریده میگفت خانم تو رو خدا گریه
نکنید درست میشه به خدا قصد من این نبود می خاستم یه کاری کنم که
محمد به سمت شما برگرده و اونم از بعضی کارای شما دلخوره سعی
کنید خودتونو اصلاح کنید توری بشید که اون میخاد.خانم محمد:مثل اینکه
محمد اومد باید قطع کنم. خداحافظ .
دل ارام که انگار تمام بد بختی های دنیا ریخته بود روسرش تا ساعاتی
گریه می کرد و می گفت خدا چرا من .....هم محمد رو دوست داشت و
هم بیشتر از این رابطه رنج میبرد .
محمد روز بعد به دل ارام زنگ زدودل ارام گفت:خانمت به من زنگ زده و
کلی گریه کرد گناه داره به خدا درست منم ناراحتم ولی من حاضرم واسه
خوشبختی تو و خانمت خودم و فدا کنم .محمد گفت تقصیر خودشه خودش
اینطوری خاست......
دل ارام به محمد گفت :برو دنبال خانمت برگردونش خونه و واسش گل و
کادو بخر از تو دلش در بیاراون هر چی باشه خانمته درسته من دوستت
دارم ولی اون از من واجب تره ..........
محمد خانومشو بر گشتوند خونه و واسه اینکه ابا از اسیاب بیفته واسه یه
مدتی دیگه به هم زنگ نمی زدند و خانم محمد با دل ارام دوست شد و از
اون جایی که خانم محمد زیرک بود میخاست دل ارام رو از شوهرش دور نگه
داره ولی انها قصدو نیت دل ارام رو نمی دونستند......طفلک دل ارام بین
این دو نفر گیر کرده .
یه روز خانم محمد با گوشی محمد به دل ارام پیام میده و می خاد ببینه که
دل رام سر قولش هست که دیگه جواب محمد رو نمی ده ولی اینطوری
نیست و دل ارام عاشقانه جواب خانم محمد رومیده و محمد وقتی از این
ماجرا با خبر شد کلی خانمش رو دعوا کردو روز از نو و روزی از نو که تو به
من اعتماد نداری و از این حرفا که این دفعه حق با خانم محمد بود.
چند روز بعد:
محمد بعد از اتمام کارش تصمیم میگیره که با خواهرش به شهر دل ارام
مسافرت کنند و دل ارام را ببیند.
روز شنبه 7 یا 11 تیر ماه بود ساعت 5:30 صبح محمد و خواهرش به شهر
دل ارام اومدند
انها هتل گرفته بودند و بعد از اشنایی محمد و دل ارام .دل ارام جاهای
دیدنی شهرشونو به انها نشان داد انها یک روز با هم بودند و به خاطر اینکه
واسه محمد کار پیش اومده بود مجبور شد سریع به شهرشون بر گرده .
دل ارام می خاست محمد رو فراموش کنه ولی نمی تونست انها در این
مدت کوتاه دست در دست هم داشتن گویا این لحطات کوتاه فقط تحظات
شیرن دل ارام بود و روز بعد دل ارام واسه خداحافظی به هتل محمد اینا
اومد و موقع خداحافظی محمداز دل ارام یک بوسه ی کوچک گرفت.
و این رابطه کوتاه این ها بود و می توان اسم این رابطه رو رابطه ی ساده
نامید.
دل ارام موضوع رابطشوبا محمد با مشاورش در میان گذاشت و مشاور دل
ارام گفت سریع باید این رابطه رو تموم کنی .دل ارام بیچاره چه شب هایی
روبا گریه پشت سر نذاشت چه شب هایی رو با غصه صبح نکرد و چه
خودکشی هایی که می خاست انجام بده و خواهری
ش جلو شو گرفت.چه توهین هایی که از اطرافیان نشنید و چه عذاب
وجدانی هایی که درونش غوغا میکرد و دیگر چه بگویم چه سختی هایی
که این دل ارام بیچاره نکشید و این اولین تجربش با تلخی همراه بود /و
این اولین عشقش با شکست تلخی رو به رو بود........بعد ها فهمید که این
عشق نبوده فقط عادت کرده بود به صداش به مهربونیاش و فهمید که
اشتباه کرده و محمد رو داداش صدا میزد و از خانم محمد و محمد و
اطرافیانشون حلالیت خاست ولی نمی دونه که ایا حلالش میکنن
یاخیر؟؟؟؟؟؟؟
بعدها دل ارام خانم محمد را راهنمایی می کرد که محمد از چه چیز هایی
بدش میاد و تو اونا رو سعی کن انجام ندی و طوری باش که محمد
دوست داره و زندگی انها سرو سامان گرفت و حالا یه بچه کوچولو تو راه و
محمد به دت ارام قول داد که دیگه به خانمش خیانت نمیکنه .
اری دل ارام به هدفش رسید با اینکه بهش سخت گذشت ولی به هدفش
که شادی ان زوج بود رسید....
این داستان ادامه دارد با تشکر از شما
+ نوشته شده توسط fati در شنبه یکم بهمن 1390 و ساعت
16:44 |